<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آداب سر باختن</title>
<link>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/</link>
<description>از دل و دلدادگی تا رهایی از خواب خلیفگان باد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 06 Jul 2009 04:37:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ما در محاصره ایم</title>
<link>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;دلمان تنگ شده است&lt;BR&gt;برای خاکی که خوب می‌شناسیم&lt;BR&gt;برای تقلبی که خوب می‌شناسیم&lt;BR&gt;نان&lt;BR&gt;نان ِ خودمان&lt;BR&gt;تعارف&lt;BR&gt;تعارف ِ خودمان&lt;BR&gt;هوا&lt;BR&gt;هوای صبح‌گاهی خیابان‌های تنگ ِ دیروز ِ خودمان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;خواهرم می‌نویسد «کارت»های زیبا به مقصد نمی‌رسند&lt;BR&gt;اما امنیت ِ نامهء سفارشی هم غم‌انگیز است&lt;BR&gt;ما باید به خانه‌هامان برگردیم&lt;BR&gt;و چهره‌های شاد را بر صفحهء تلویزیون تماشا کنیم&lt;BR&gt;آن‌ها ما را به شکیبایی دعوت خواهند کرد&lt;BR&gt;آن‌ها ما را به شنیدن مرثیهء نرون برای رُم دعوت خواهند کرد&lt;BR&gt;دختر ژنرال اصرار دارد که لاهیجان بهترین چای ِ جهان است&lt;BR&gt;اما خودش چای کلکته می‌نوشد&lt;BR&gt;ما خسته‌ایم .. باید به خانه‌هامان برگردیم&lt;BR&gt;زیر درخت ِ خصومت ِ همسایگان بنشینیم&lt;BR&gt;و فنجان‌های اعتماد ِ متقابل را دست به دست بگردانیم&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;زبان مادری را از یاد می‌بریم&lt;BR&gt;یک‌بار که غریبه‌ای مرا می‌کُشت&lt;BR&gt;به اشکالات دستور زبانی برخوردیم&lt;BR&gt;باید برگردیم و جیرهء عشق را از بازار سیاه ابتیاع کنیم&lt;BR&gt;سفر از یک قارهء خون است به قارهء دیگر&lt;BR&gt;هرج و مرج غریبی است&lt;BR&gt;یگانه ‌وقار&lt;BR&gt;درخت بیدی است که روی رودخانه خم شده است&lt;BR&gt;مردم در جاده‌های مه‌آلود ِ «ما پیروز خواهیم شد*» ناپدید می‌شوند&lt;BR&gt;برادران ما در سینا می‌میرند&lt;BR&gt;قبری برای آن‌ها نیست&lt;BR&gt;باغستان‌های درهء نیل را اجاره داده‌اند&lt;BR&gt;در لهستان حق ِ وتوُ به اشراف تعلق دارد&lt;BR&gt;در تایوان آدم را مثل سیب‌زمینی کنار هر خوراک می‌نشانند ...&lt;BR&gt;باید به برادرت که علیه تو توطئه می‌کند حق بدهی&lt;BR&gt;حق با او است&lt;BR&gt;زندگی ِ لعنتی‌اش را باید ادامه بدهد&lt;BR&gt;حق با او است ...&lt;BR&gt;چرا باید این‌چنین لرزان و ترسان باشیم؛&lt;BR&gt;ما که در محاصرهء مردان هستیم؟ &lt;BR&gt;مردان ِ پاسبان، مردان ِ تاجر، مردان ِ امنیت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033 size=1&gt;*سرود ِ سیاهان&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;بخشی از شعر «دلتنگی» سرودهء مرحوم طاهره صفارزاده&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 04:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adabesarbakhtan&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>adabesarbakhtan</dc:creator>
<guid>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوبت به من رسید</title>
<link>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برتولت برشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول به سراغ یهودی‌ها رفتند &lt;BR&gt;من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم. &lt;BR&gt;پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند &lt;BR&gt;من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم. &lt;BR&gt;آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند &lt;BR&gt;من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم. &lt;BR&gt;سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید &lt;BR&gt;کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم. &lt;BR&gt;سرانجام به سراغ من آمدند &lt;BR&gt;هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Jul 2009 04:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adabesarbakhtan&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>adabesarbakhtan</dc:creator>
<guid>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استرجاء</title>
<link>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلامتی آزادی،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلامتی زندونیای بی ملاقاتی صلوات!    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 23:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adabesarbakhtan&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>adabesarbakhtan</dc:creator>
<guid>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کیست که او داغ آن سیاه ندارد</title>
<link>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حافظ:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نی من تنها کشم تطاول زلفت       کیست که او داغ آن سیاه ندا رد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاه کنید به این تابلوی فرزاد ادیبی که تقدیم شده است به همه نداهای خاموش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.khabgard.com/images/ets/neda_adibi.jpg&quot;&gt;http://www.khabgard.com/images/ets/neda_adibi.jpg&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2009 04:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adabesarbakhtan&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>adabesarbakhtan</dc:creator>
<guid>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افسانه آن مرد بی آبرو</title>
<link>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول تو چنان بُدی که کس چون تو نبود / آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 04:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adabesarbakhtan&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>adabesarbakhtan</dc:creator>
<guid>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیدارها و باران ها</title>
<link>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بسته راه گلویم بغض و دلم شعله ور است                                                                              چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غمگینم. اما ناامید نیستم. کسانی را می شناسم که می خواهند باران شوند و ببارند. اینبار همه جای این کویر سوخته سبز خواهد شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Jun 2009 22:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adabesarbakhtan&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>adabesarbakhtan</dc:creator>
<guid>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جبهه خاموشان یا چرا در انتخابات شرکت نمی کنم؟</title>
<link>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;ببخشید شما در انتخابات به چه کسی رای می دهید؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;من مرده ام. برای یک مرده چه فرق می کند که چه کسی رئیس جمهور بشود؟&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 28 May 2009 23:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adabesarbakhtan&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>adabesarbakhtan</dc:creator>
<guid>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه به یک کودک فسایی</title>
<link>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>   
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سلام آقای علی دولتخواه که نان آور خانواده بودی و روی اعلامیه ترحیمت نوشته اند نو گل ناکام. ببخش که با کام تلخ برایت می نویسم . تو پسر بچه درسخوانی بودی که  هر چه به مدیر مدرسه ات اصرار کردی برای مراسم استقبال از آقای احمدی نژاد به شیراز نروی فایده نکرد و مجبور شدی همراه با سایر بچه های مدرسه سوار بر اتوبوس به شیراز بیایی. بعد با چند تا از بچه ها قرار گذاشتید دنبال ماشین رئیس جمهور بدوید. توی تلوزیون دیده بودی که در شهر های دیگر بچه مدرسه ای ها خوشحال و خندان به دنبال ماشین رئیس جمهور می دوند و دوست داشتی حالا که به شیراز می روی لااقل به نزدیکی ماشین آقای احمدی نژاد برسی که شاید توی تلوزیون نشانت بدهند و مادرت و خواهرت و همه فامیل تورا ببینند و بعد با دست نشانت بدهند و بگویند اِ دیدی علیِ خودمان بود.  برای همین گفتی مادرت بهترین لباس هایت که زیاد هم نو نبودند را آماده کند که توی تلوزیون شیک باشی. همیشه دوست داشتی توی تلوزیون خودت را ببینی. به شیراز که رسیدید منتظر شدید تا بقیه اتوبوس ها هم از شهرهای دیگر برسند. نگران بودی نکند جمعیت آن قدر زیاد باشد که نتوانی بروی آن جلو. جمعیت زیاد نبود برای همین وقتی ماشین رئیس جمهور را از دور دیدی خیالت راحت شد که حالا می توانی تا هر جا که بخواهی دنبال ماشینش بدوی. خدا خدا کردی الان مادرت و خواهرت و همه فامیل پای تلوزیون نشسته باشند. شروع کردید با بقیه بچه ها به دویدن. نزدیک بود چند بار به زمین بخوری و یکی دو بار هم با یک موتور سیکلت برخورد کردی. هنگام برگشتن عجله داشتی زودتر به فسا برسید و بروی خانه، ببینی مادرت تماشایت کرده یا نه؟ توی تلوزیون چه شکلی بودی و برای خواهرت توضیح بدهی رئیس جمهور از نزدیک یک جور دیگر به نظر می آمد. چشم هایت به روی هم می افتاد از بس که دنبال ماشین رئیس جمهور دویده بودی و خسته شده بودی که ناگهان... (آه ای کلمه بی رحم ناگهان که باید تورا اینجا که اتوبوس علی و دوستانش تصادف می کند به نوشته بیاورم.) علی جان ببخش که ناگهان تصادف کردید و تو از پیش مادرت رفتی... از پیش خواهرت رفتی... از پیش همه فامیلت رفتی و نتوانستی شب توی اخبار خودت را ببینی که به دنبال ماشین یک رئیس جمهور مردمی می دوی. ببخش که رئیس جمهور حواسش نبود که شما درس و مشق دارید و نباید این همه راه را تا شیراز بیایید. ببخش که حواسش نبود سفارش کند حالا که مرد خانه شان نیست نگذارید بهشان سخت بگذرد. ببخش که این جا همه مردمی اند اما مردم نیستند. ببخش که این نامه را بدون خداحافظی به پایان می برم. لطفا فراموش نکن که گاهی شب ها به خواب مادرت بروی. ممنون!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 22:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adabesarbakhtan&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>adabesarbakhtan</dc:creator>
<guid>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاقبت سانسورچی</title>
<link>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منی که نام شراب از کتاب می شستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمانه کاتب دکان می فروشم کرد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 May 2009 03:26:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adabesarbakhtan&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>adabesarbakhtan</dc:creator>
<guid>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اما چه ناچار آمدی</title>
<link>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و کسی پرسید: چگونه آمدی؟ گفت: گاهی که یادم می رود یک درختم شاید چند قدمی هم راه رفتم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2009 04:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adabesarbakhtan&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>adabesarbakhtan</dc:creator>
<guid>http://adabesarbakhtan.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
