بر کوه اصفهان چاهی است قعر آن پدید نیست. کودکی در آن افتاد. به روزگار اسحاق سیمجوری. و وی پادشاه بود. دلتنگ شد. و مادر وی جزع می کرد. مردی را از زندان به درآورد که مستوجب قتل بود و در زنبیلی نهاد و فرو فرستاد٬ به شرط آن که تا هفت روز برکشند. هفت روز می رفت و وی سنگی در زنبیل داشت٬ فرو افکند و سه شبان روز گوش می داشت٬ هیچ آواز بر نیامد. و وی را کشیدند. گفتند: چه دیدی؟ گفت: ظلمت.
عجایب نامه٬ عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات٬ محمد ابن محمود همدانی