تبليغاتX
آداب سر باختن - محمد رضا کلاورزانی مقدم و محمد خاتمی و محمدهای دیگر
 

تو یک معتاد هرزه بودی که کلیه زنت را فروختی و وقتی کارمند بهزیستی نامه سفارشی نماینده مجلس را جلوی صورتت پاره پاره کرد و گفت: " هری! اینجا به کسی پول یامفت نمی دهند." غمگین شدی و در حالی که به خودت و زن و بچه نماینده های مجلس و کارمند بهزیستی و رییس جمهور و وزیر و فرمانده سپاه و رییس بنیاد جانبازان و صدام فحش می دادی چند ساعت توی خیابان های حالا بی رحم تهران راه رفتی و کاپشنت را در میدان گمرک دادی و یک  اسکناس دو هزار تومانی با عکس امام خمینی گرفتی و به چشم های آقا که از روی یا توی اسکناس بهت خیره شده بود خیره شدی و یادت نیامد کی بغض دلمه بسته ته گلویت گریه شده بود که رسیدی به میدان حالا غریبه راه آهن. دویست تومان دادی و یک خودکار بیک مشکی خریدی و سه برگ کاغذ کلاسور و نشستی لبه فواره وسط میدان کنار سرو صدای کارگران کارگاه متروی ایستگاه راه آهن تهران. و نوشتی از سال هایی که  یک سرباز گمنام وطن بودی و می خواستی شهید بشوی که به پدر و مادرت برسند و برایشان خانه بخرند و خواهرانت با جهیزیه و آبرومند شوهر بروند و نشد. نوشتی که خودت شنیده ای آقای خامنه ای٬ (آقای خامنه ای را که نوشتی خط می زنی و می نویسی رهبر معظم انقلاب) گفته است جانبازان ما شهیدان زنده انقلاب اند. بعد نوشتی در همه سال های پس از جنگ چه کارها که برای این انقلاب نکرده ای و برای سیر کردن شکم زن و سه بچه ات چه خفت ها که نکشیده ای و برای نظام خوب نیست که جانبازان جنگ از این اداره به آن اداره دنبال کار باشند و حتی پول تهیه دارو هایشان را هم نداشته باشند و زن هایشان بروند خانه مردم کار کنند و به خاطر تسکین درد( تسکین را تصکین نوشتی) هی تریاک پشت تریاک به حُقه وافور دود کنند و آخر سر معتاد شوند. از نامه هایی گفتی که برای سران نظام از رهبر معظم تا محمدخاتمی و حداد عادل و رفسنجانی و احمدی نژاد و  قالیباف و رضایی و لاریجانی نوشته بودی. از زنت گفتی که بعد از فروختن کلیه اش جان به لبش رسید و ول کرد و رفت. از بچه هایت که توی بهزیستی دزدی و چاقو کشی یاد گرفته بودند. کاغذ ها را تا کردی و گذاشتی توی جیب پیراهنت. هوا سرد بود اما عرق کرده بودی. ۱۶۰۰ تومان دادی و چهار لیتر بنزین آزاد از پمپ بنزین روبروی مجلس در خیابان مجاهدین اسلام خریدی و جلوی مجلس٬ پیراهنت را در آوردی و چهارلیتری بنزین را ریختی روی تنت که پر بود از یادگارهای جنگ و جبهه و زندگی. و تا سربازها سر برسند٬ کبریت را کشیدی و برای خدشه دار کردن حیثیت نظام و آبروی مجلس خودسوزی کردی و بر خلاف همه شایعه ها مُردی.

اعتماد 

  

+ نوشته شده در 87/12/03ساعت 7:20 توسط |