تبليغاتX
آداب سر باختن - طالبانیه

 

از روبرو از درون تلخ درختان گم؛

رهای مرا تا حتای پس باد

اين خون

سرزمين دور قدم ها را

فرياد زنان پرچم و سياه

اين خون پرنده ای می توانست

که نگذاشتی

از انهدام لحظه‌ آغاز

شبيه بوی سوختن گيسوان سياووش

اگر از هنوز روزها و شب

را روی تنت  مي شود که ترس!

که چشم هات را ببند بر تنه اين درخت

که ترس ...

به اندازه خنده کودکی طغيان نداشت 

سرمين تلخ رها

زنان شرف پاک اما در خون

حالا تو در فحش در چنگ بی مداری اين روز های فقط شب

طا لب رگ های اگر به هم وصل شان کنی مي رسد تا من تا مرگ

تا لب تو بالا آمده ام اما در انتها

از انهدام مدار انسانی پهن شده بر سنگفرش خیابان های فقط خیابان ها

مردان شيخ و شاد

که کسی از خواب خلیفه ها از تيزی صدای سگ های ساعت هشت

توی پرچمی می پيچمت که عکس ماهی داشته باشد اما

عکس ماهی داشته باشد اما...

از روبرو ی مرگ می بو      سمت از درون گیج درختان دار

+ نوشته شده در 87/12/01ساعت 4:28 توسط |