تبليغاتX
آداب سر باختن
 

گفت: "کی می گه خدا تنهاس؟" عروسک می ساخت. نه از آن ها که عروس می شوند٬ داماد میساخت با کت و شلوارهای مشکی راه راه.

+ نوشته شده در 88/01/28ساعت 7:56 توسط |

 

وقتی چشمانش را باز می کند همه جا تاریک می شود و ساکت. نفهمیدم کی به دنیا آمدم و کی مردم.

+ نوشته شده در 88/01/24ساعت 4:27 توسط |

 

(می خواستم کوتاه ترین داستانم را بنویسم و از آن جا که باید عنوان هم می داشت تصمیم گرفتم داستانی بنویسم که فقط عنوان داشته باشد...)

+ نوشته شده در 88/01/08ساعت 3:21 توسط |

 

هیچ کس هست از برادرانِ من که چندانی سَمع عاریت دهد که طَرفی از اندوهِ خویش با او بگویم ، مگر بعضی از این اندوهانِ من تحمل کند به شرکتی و برادری؟

                                                                                       قصه مرغان- شهاب الدین سهروردی

+ نوشته شده در 88/01/01ساعت 11:11 توسط |