تبليغاتX
آداب سر باختن
 

بر کوه اصفهان چاهی است قعر آن پدید نیست. کودکی در آن افتاد. به روزگار اسحاق سیمجوری. و وی پادشاه بود. دلتنگ شد. و مادر وی جزع می کرد. مردی را از زندان به درآورد که مستوجب قتل بود و در زنبیلی نهاد و فرو فرستاد٬ به شرط آن که تا هفت روز برکشند. هفت روز می رفت و وی سنگی در زنبیل داشت٬ فرو افکند و سه شبان روز گوش می داشت٬ هیچ آواز بر نیامد. و وی را کشیدند. گفتند: چه دیدی؟ گفت: ظلمت.

عجایب نامه٬ عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات٬ محمد ابن محمود همدانی

+ نوشته شده در 87/12/27ساعت 3:14 توسط |

 

به مادرم گفتم

اي كاش مرا هر چيز ديگري به دنيا آورده بودي!

+ نوشته شده در 87/12/21ساعت 3:33 توسط |

 

دين دين!

واين يك آگهي بازرگاني نيست

گوسفند مخلصي          كت و شلوار پوشيده و تنها

شعر مي خواند             براي شما

با واژه هاي برشته خوشبو

گوسفند ساده اي كه بعد از انقلاب هم انقلابي مانده است

و مي‌ترسد گوساله‌اي بشود

كه اصلش مي‌رسد به گاوصندوق هاي بزرگ

بع بع!        وقتي به جاي خواب             خواب مي‌بيند:

گوسفندهاي عزيز!          بياييد دعاي بع بع بخوانيم

تا خدا گرگ ها را چوپان نكند          ونفت ما از پستان هايمان چكه كند

تا خدا بگذارد حكومتمان را بكنيم             مردممان را...

(فعل به قرينه اخلاقي حذف شده است)

چرا بترسم؟       

دين دين هم مي‌كنم             اگر سوارم بشويد

زبانم لال اگر خدا را

زبانم لال شده است             كه مي‌ترسم

وادامه شعر                        به كدام قرينه حذف بشود؟

نفرين به آن‌كه كوچه هاي بن بست را ساخت

دين دين!

اين يك آگهي بازرگاني است

به دارم بكشيد و بع!

+ نوشته شده در 87/12/08ساعت 8:8 توسط |

 

تو یک معتاد هرزه بودی که کلیه زنت را فروختی و وقتی کارمند بهزیستی نامه سفارشی نماینده مجلس را جلوی صورتت پاره پاره کرد و گفت: " هری! اینجا به کسی پول یامفت نمی دهند." غمگین شدی و در حالی که به خودت و زن و بچه نماینده های مجلس و کارمند بهزیستی و رییس جمهور و وزیر و فرمانده سپاه و رییس بنیاد جانبازان و صدام فحش می دادی چند ساعت توی خیابان های حالا بی رحم تهران راه رفتی و کاپشنت را در میدان گمرک دادی و یک  اسکناس دو هزار تومانی با عکس امام خمینی گرفتی و به چشم های آقا که از روی یا توی اسکناس بهت خیره شده بود خیره شدی و یادت نیامد کی بغض دلمه بسته ته گلویت گریه شده بود که رسیدی به میدان حالا غریبه راه آهن. دویست تومان دادی و یک خودکار بیک مشکی خریدی و سه برگ کاغذ کلاسور و نشستی لبه فواره وسط میدان کنار سرو صدای کارگران کارگاه متروی ایستگاه راه آهن تهران. و نوشتی از سال هایی که  یک سرباز گمنام وطن بودی و می خواستی شهید بشوی که به پدر و مادرت برسند و برایشان خانه بخرند و خواهرانت با جهیزیه و آبرومند شوهر بروند و نشد. نوشتی که خودت شنیده ای آقای خامنه ای٬ (آقای خامنه ای را که نوشتی خط می زنی و می نویسی رهبر معظم انقلاب) گفته است جانبازان ما شهیدان زنده انقلاب اند. بعد نوشتی در همه سال های پس از جنگ چه کارها که برای این انقلاب نکرده ای و برای سیر کردن شکم زن و سه بچه ات چه خفت ها که نکشیده ای و برای نظام خوب نیست که جانبازان جنگ از این اداره به آن اداره دنبال کار باشند و حتی پول تهیه دارو هایشان را هم نداشته باشند و زن هایشان بروند خانه مردم کار کنند و به خاطر تسکین درد( تسکین را تصکین نوشتی) هی تریاک پشت تریاک به حُقه وافور دود کنند و آخر سر معتاد شوند. از نامه هایی گفتی که برای سران نظام از رهبر معظم تا محمدخاتمی و حداد عادل و رفسنجانی و احمدی نژاد و  قالیباف و رضایی و لاریجانی نوشته بودی. از زنت گفتی که بعد از فروختن کلیه اش جان به لبش رسید و ول کرد و رفت. از بچه هایت که توی بهزیستی دزدی و چاقو کشی یاد گرفته بودند. کاغذ ها را تا کردی و گذاشتی توی جیب پیراهنت. هوا سرد بود اما عرق کرده بودی. ۱۶۰۰ تومان دادی و چهار لیتر بنزین آزاد از پمپ بنزین روبروی مجلس در خیابان مجاهدین اسلام خریدی و جلوی مجلس٬ پیراهنت را در آوردی و چهارلیتری بنزین را ریختی روی تنت که پر بود از یادگارهای جنگ و جبهه و زندگی. و تا سربازها سر برسند٬ کبریت را کشیدی و برای خدشه دار کردن حیثیت نظام و آبروی مجلس خودسوزی کردی و بر خلاف همه شایعه ها مُردی.

اعتماد 

  

+ نوشته شده در 87/12/03ساعت 7:20 توسط |

 

از روبرو از درون تلخ درختان گم؛

رهای مرا تا حتای پس باد

اين خون

سرزمين دور قدم ها را

فرياد زنان پرچم و سياه

اين خون پرنده ای می توانست

که نگذاشتی

از انهدام لحظه‌ آغاز

شبيه بوی سوختن گيسوان سياووش

اگر از هنوز روزها و شب

را روی تنت  مي شود که ترس!

که چشم هات را ببند بر تنه اين درخت

که ترس ...

به اندازه خنده کودکی طغيان نداشت 

سرمين تلخ رها

زنان شرف پاک اما در خون

حالا تو در فحش در چنگ بی مداری اين روز های فقط شب

طا لب رگ های اگر به هم وصل شان کنی مي رسد تا من تا مرگ

تا لب تو بالا آمده ام اما در انتها

از انهدام مدار انسانی پهن شده بر سنگفرش خیابان های فقط خیابان ها

مردان شيخ و شاد

که کسی از خواب خلیفه ها از تيزی صدای سگ های ساعت هشت

توی پرچمی می پيچمت که عکس ماهی داشته باشد اما

عکس ماهی داشته باشد اما...

از روبرو ی مرگ می بو      سمت از درون گیج درختان دار

+ نوشته شده در 87/12/01ساعت 4:28 توسط |