آرمان يك شاعر در جهاني چنين كه آزادي ، عدالت ، امنيت ، اميد و عشق واژه هايي بي آبرويند چه ميتواند باشد؟
روزگاري محمود درويش با مانيفست شعري خود به اين سوال پاسخ داد:
دوستان شاعرم
ما در جهاني نو هستيم
شعرهاي مان بي رنگ بي طعم بي صداست
وقتي چراغي را
خانه به خانه نبرد
...
شاعري ميگويد اگر شعرم
ياران را شاد كند
ودشمن را خشمگين
آنگاه من شاعرم
و من نيز ميگويم...
اينگونه است كه درويش تمام توان شاعري اش را در آغاز، صرف سرودن اشعار صريح سياسي با مضمون مقاومت در راه آزادي فلسطين مي كند تا جايي كه بعد از خروج از حزب كمونيست ، در سال 1984 به عنوان معاون ياسرعرفات و مديراجرايي سازمان آزادي بخش فلسطين مبارزه خود را ادامه ميدهد.
...
عشق روزی به من گفت: تنهای تنها پای در رؤیا گذاشتم و گم شدم. رؤیا هم در من گم شد.
گفتم: بیشتر شو! تا ببینی كه رود بهسوی تو جاری میشود.
و زمین رودهایش را كشف میكند در ماهِ مارس.
سواران چشم میگشایند در ماهِ مارس
زمین بانو!
پس از من چهكسی بر بطنِ موجدارت گام میزند؟
و این بخور و شبنم را چه سرودی زینت میبخشد؟
گویی اكنون معبدها درباره پیامبرانِ فلسطین سئوال میكنند در ابتدای پیوستهاش
این سبزشدنِ افق است و سرخشدنِ سنگ ـ
این سرودِ من است
و این خروجِ مسیح است از جراحت و باد
سبز، مثلِ گیاهی كه میخهای خودش را میپوشاند، بندهای مرا میپوشاند
و این سرودِ من است
و این برآمدنِ جوانِ عرب است بهسوی رؤیا و قدس.
و سواران چشم میگشایند در ماهِ مارس
زمین بانو!
و سواران
قلعههای پیچاپیچ را میگسترند
چون سجّادهای برای نمازی پُرشتاب
در میانه نیزهها و در میانِ خونِ من.
بازمیگردند سواران به نیمدایرهای هلالی
و در چهره من و تو میدرخشد
حیفا و عروسی...
انگار برمیگردم به آنچه گذشت
انگار در برابرِ خود راه میروم
بینِ سنگفرش و رضایت
و انسجامم را برمیگردانم.
من فرزندِ كلماتِ سادهام
و شهیدِ نقشه جغرافیا
من شكوفه زردآلوی خانگیام.
ای شمایان كه
از ابتدا تا الجلیل
چنگ میزنید در محال
دستم را به من برگردانید
هویتم را به من برگردانید...
در ماهِ مارس، در نیمروز، خاكی آمیخته به خونِ تازه روان میشود. گندمزاری را زیرِ گیسوانشان پنهان میكنند پنج دختر و مطلعِ سرودی را درباره تاكهای الخلیل میخوانند و پنج نامه مینویسند:
زنده باد سرزمینِ من
از صفر تا الجلیل
و رؤیای قدس را میبینند بعد از امتحانِ بهار و اخراجِ اشغالگران.
خدیجه! پُشتِ سرت در را نبند
راهی ابرها نشو
كه میبارند امروز
كه گلوله میبارند امروز
میبارند امروز!
در ماهِ مارس، در سالِ انتفاضه، زمین اسرارِ خونبارَش را به ما گفت: پنج دختر، بر آستانِ درِ دبستان به چتربازان نزدیك میشوند. بیتی از شعرِ سبز میدرخشد. سبز. پنج دختر، همچون آینهای بر آستانِ درِ دبستان میشكنند، همچون آینهای.
دختران آینههای سرزمینند روی قلب
در ماهِ مارس، زمین گلهای خودش را آتش زد.
من شاهدِ قتلعامم
و شهیدِ نقشه جغرافیا
من فرزندِ كلماتِ سادهام
ریگها را دیدهام كه بال شدهاند
شبنم را دیدهام كه اسلحه شده است
وقتی درِ قلبم را بهروی من بستند
و ایستگاههای بازرسی را در من به پا كردند
و اجازه رفتوآمد ندادند
قلبم آتش گرفت
و دندههایم از سنگ شد
و خونِ قَرَنفُل هدر شد
و خونِ قَرَنفُل هدر شد
...
اگر چه در همه ي اين سالها 1967-1984 تعهدش به شعريت شعر باعث سرايش اشعاري پيامبرگونه تغزلي و نيز شهرت روزافزون او مي شود اما در اوج مبارزه هنگامي كه فرزندان فلسطين در حماسه ها و شهادت ها جاري شده اند( بويژه پس از قتل عام كودكان در صبرا و شتيلا در سال 1982) درباره رسالت كلمه و تأثير آن بر سرنوشت ميهن اش شك مي كند كه آيا در هنگامه ي خون و خطر از كلمه آتشي گر مي گيرد؟ و خسته و به جان آمده ندا مي دهد:
انقذوني من هذا الشعر – مرا از اين شعر نجات دهيد.
آيا وقتي كودكان بي سرپرست در اردوگاه به رگبار گلوله بسته مي شوند، شعر رسالتي دارد؟
محمود درويش در سال1986 به سميح القاسم چنين مي نويسد:
در زغرتا راهبه اي لبناني مرا از ايده عبث بودن سرودن رهانيد، وقتي با چشماني گريان حكايت ميكرد كه در ماه ژوئن مشهور، شاهد سقوط بيت المقدس بوده و مبارزي مجروح را مداوا مي كرده كه آخرين درخواستش پيش از شهادت مجموعه اي از اشعار من بوده است.
پس از اين حكايت است كه محموددرويش ديگري متولد ميشود و با جاني دوباره ترديد ها را كنار مي گذارد وشعرهايش متن مبارزه مي شود:
و كمقابر الشهداء صمتك
الطریق الی امتداد...
مالی سوی عینك، لا تبكی...
سكوت تو مانند مقبره شهیدان است
و راه ادامه دارد...
من كه جز چشمان تو چیزی ندارم، گریه مكن...
ازدرد ویران میشویم. ویران ویران. ناگاه شعله امید میتابد.!
به رستاخيزي شعر گلوله ايمان مي آورد و صداي مقاومت فلسطين را به دورها مي برد:
دستبندهایم را محكم ببندید
دفتر شعرم را به كناری بیندازید
و سیگارم را
بر دهانم حاك بپاشید
شعر خون دل...
نمك نان...
آب دیده ست.
با ناخن و قلم سنگتراشی
و خنجر نوشته میشود.
در اتاق بازداشت شعر میگویم
در حمام
در اصطبل...
در زیر شلاق...
با دستان بسته...
در قساوت زنجیرها:
یك میلیون گنجشك
بر شاخسار قلبم
ترانه نبرد سر میدهند...
محموددرويش پرآوازه ترين شاعر عرب در دهه 90 است. شعرهاي او الجداريه ( ديوارنوشته ) مي شود. كتاب هايش به زبان هاي مختلف ترجمه و با تعداد بالا به فروش مي رود، در كنفرانس هاي مختلف حاضر و با مشت هاي گره كرده شعر مي خواند:
مرا تبدیل به بمب كرد،
آنكه به تبعیدی تغییرم داد.
میدانم كه خواهم مُرد،....
میدانم كه – روی نقشه – فلسطین چقدر دور است.
و میدانم كه شما نامم را از یاد بردهاید،
و ترجمهاش را دستكاری كردهاید.
و من همه اینها را میدانم.
برای همین است كه فلسطین را بر دوش میكشم،
در بلوارهاتان،
در خانههاتان،
و در اتاق خوابهاتان.
از طرح چند ترور جان سالم مي يابد ولي ديگر بار بر باورهاي خويش عصيان مي كند:
پس از شك بسيار در مفاهيمي چون انسان ، مبارزه ، وطن ، هويت عربي و شعر به اين نتيجه رسيدم كه شعر گلوله است اما زمانه اي كه در آن مي شد با شعر جهان را دگرگون كرد يا حداقل اشغال سرزمين ات را پايان داد به سر رسيده است... زمان كودكي دريافتم كه براي ادامة موجوديت خود خانهاي، سرزميني، ميهني و سلاحي جز شعر ندارم... اما اكنون مسئله شعر در آگاهي من پيچيدهتر شده است. من اكنون به نقش مستقيم شعر اعتقاد ندارم... من معتقدم كه اين شعر، درون سرزمينهاي اشغالي تحول يافته و خود را ملزم به پاسخگويي به پرسشهايي فراتر يافته است. رودررويي با پرسشهاي عربي و پرسشهاي انساني.
روزی كه واژههای من، خاك بود
من یار خوشهها بودم
روزی كه واژههای من خشم بود
من یار زنجیرها بودم
روزی كه واژههای من، سنگ بود
من یار جویباران بودم
روزی كه واژههای من شورش و انقلاب بود
من یار زمینلرزهها بودم
روزی كه واژههای من، حنظل بود
من یار مردمان خوشبین بودم
چون واژههای من، به عسل بدل شد
مگس چهرهام را پوشانید.
در دامنهي تأثيرپذيري از چنين انديشه اي است كه شعر محمود درويش ازشماي شعري سياسي و پرخاشگر به شعري تغزلي و ـ البته همچنان متعهد ـ تغيير مي كند:
آنگونه زیستهام
كه گل یاسی در اعماق آفریقا،
یا چنان كه به وقت مرگ
زنی بتواند مزار مرا بیاراید.
...
من پنجرهام را رو به جهان خواهم گشود
و تو میتوانی رایحه ریحان را انكار كنی
و تو میتوانی
مرا به دو نیمه دور از هم فرابخوانی،
نیمی برای خویش و
نیمی برای شعر.
تعبير شاعر از اين فراوري تعبيري مبارك است :
آن آوازخوان هنوز در من زنده است البته نه آن كولي ساز به دستي كه با تارهاي سازش به پرواز درميآيد؛ آوازخوان حكمت با آواز خنياگري انباشته از تجربههاي انساني كه در آوازي از جنس ديگر فشرده ميشود. من آوازم را رام ميكنم و مهارت خود را طوري به كار ميگيرم كه افسردگي اشيا را در خود پنهان ميكند اما انكار نميكنم كه خيلي غمگين هستم. آن جنگجو هنوز در من حضور دارد اما اين بار بدون رؤيا ميجنگد؛ رؤياي خود را از دست داده است.
يكي از ويژگيهاي مهم شعر محمود درويش در اين دوره پيوند وطن و معشوق در شعر اوست. عشق به زن و عشق به وطن در شعر او يكي كي شوند، وطن معشوق ميشود و معشوق وطن:
ميميرم، دوستت دارم
سه چيز پايان ناپذير است
تو و عشق و مرگ
خنجر شيرينت را پذيرا شدم
پس آنگاه به حمايت دستانت برآمدم
تا مرا بركشي
و مرا از مرگ بازميدارد،
اين همان عشق است.
من دوستت دارم
وقتي كه ميميرم
و آنگاه كه دوستت دارم
ميدانم كه ميميرم
پس بانويي باش
و سرزميني باش...
دكتر محمود حمود اين پيوند را چنين تفسير ميكند: راز شعري محمود درويش وحدت ميان وطن، عشق و شعر است، به گونهاي كه گاه جاي همديگر مينشينند يا يكديگر را تداعي ميكنند... به شكلي كه در آن واحد جمال عشق و شعر و فلسطين با هم در ميآميزند، بيآنكه ميان اين سه فاصله و مرزي رخ نمايد، زيرا او در درونش فاصلة ميان اين سه را حذف كرده است، او براي فلسطين مينويسد، زيرا كه عاشقي از فلسطين است و براي عشق مينويسد چونان جست و جوگري از وطن؛ پس او عاشق است و زمين معشوق و براي شعر مينويسد انگار كه شعر همان وطن است؛ معشوق و هويت او.
«این نام توست
زنی این را گفت
كه در سپیدی گذرگاهها غیبش زد.
این نام توست، نیك به خاطر بسپارش!
به خاطر واژهای با آن (آنان) اختلاف پیدا نكن
به اندیشههای قبیلهای توجهی نكن
با نام نامی«همه مكانی ات» دوست باش
و با مردگان و زندگان تجربهاش كن
و به زبانت بیاموز تا گفتگوی دوستانه را با مردمان «غریبه» دریابد
اودر كتاب ادبیات و سیاست مي نويسد:
شعر هرگز قادر به حمایت از جنگ و حلول در خشونت نیست. شعر یعنی خود صلح، وحدت واژه یعنی خود صلح، یعنی آزادی بیان، ظهور زیبایی، عروج عشق، شكوه دانایی. شعر نه یورش است و نه دشمنام.
البته اعتراف مي كنم كه پرهیز از مقاومت، مماشات با ظلمت است . من شاعر زندگی، انسان و امیدم، سهیم بودن من در سیاست از سر ناچاری است.
دفتر شعر «در محاصره» او موید همین اعتراف عاشقانه است
انا محمود...
انا درویش
انا لغتی
لغت العربیه و الفارسیه و التركیه و الكردیه و الروسیه و الانگلیزیه و الاسبانیولیه و الفرنسیه و...
درويش اعتقاد دارد مبارزه قفل شده در ایدئولوژی، كلمه را در كالبد شعار محبوس میكند، اما مبارزه رها شده در آزادی، كلمه را به معجزه شعر میرساند اوشاعر مقاومت نيست شاعر صلح است:
آخرین قطار
به آخرین ایستگاه رسید
اما كسی نبود
كسی به استقبال زن نیامده بود،
نه دسته گلی سرخ و
نه پرواز كبوتری حتی.
امروز عكس اش را در اتاقم آویختم و شعرش را میخوانم!
میان چشمان من و ریتا تفنگی است
و كسی كه ریتا را میشناسد،
خم میشود و به خدایی كه در آن چشمان عسلی است
نماز میگذارد.
محمود درویش هم به وطن رفت بی تن این شعر او را آسمانی می دانم:
اگر باران نيستي
محبوب من درخت باش
سرشارازباروري درخت باش
واگر درخت نيستي
محبوب من سنگ باش
سرشار از رطوبت سنگ باش
واگر سنگ نيستي
محبوب من ماه باش
در روياي عروست ماه باش
[ چنين مي گفت زني در تشييع جنازه فرزندش]