: ميکشندت گوشه پيادهرو. چند دقيقه بايد بگذرد از سياه... از ترس... از خيسي جيبهايت... از شبهاي تار... سياه... به سردي ِ خیابانهای سرگردانِ بدونِ درخت... از مردانِ سیاهپوش ِ در سایه... از گفتوگو... از روزنامه که عکست را چاپ میکند میان میوههای ممنوعه... از مثلثهای شاید شبیه سرکش...شبیه شکل اول شلاق... که ترس ... شبیهِ شبیهِ... مثال بلد نیستم بزنم، شبيه همان غم، گريه... غم گريه...چشمان کسي را بياورند از تماشا... تلخ... از صداي مادر محزون که لابد التماس ميکند که خدا ... چرا اينجا نشستهام ودارم... که شلاق که ترس و عکس زني در زير پل سيد خندان، رگها را کسي ببرد گره بزند دور ميدانهاي ممنوعه، دور ... مثال بلد نيستم بزنم اما همان میدان انقلاب، زير عکس سيدي که نميخندد...چند دقيقه بايد بگذرد که ترس...
: چرا بايد چشم هاتو بپوکوني؟ که چي را نبيني؟
همش فيلمه! ولي تو هي بايد از خودت بپرسي يعني من خوابم؟
يعني خدا کند که خواب باشد و گرنه دخلت درآمده امروز!
دخلم درآمده که بايد همه حواسم بهتو باشد که چطور با چشمهايت راه ميروي و زيرلب اسم مرا صدا ميزني!
همه حواسم به اين باشد که نفهمي چطور با چشم هايم ميدوم تا تو که نميرسم که چشمها بستهاند و من حالا ماندهام زير لبم که خون خشکيده نام توست يا بايد فرياد بزنم؟
گوشه روسريات را ميجوي
انگشتهايت را
سرت را تند ميگرداني به مباداي آنکه ناگهان اتفاق بيفتد
ضجه ميزني
خم ميشوي و مشت ميکوبي روي زانوهات
حالا به آسمان نگاه ميکني و داد ميزني خداي لعنتي
لعنتي را آهسته بگو تا من نبينم چطور سربازها دوره ات ميکنند
مگر به کي فحش دادهاي که دارند با باتوم، من چرا دارم نگاه ميکنم و سنگم؟
چرا چشمهايم بستهاند؟
جيغ ميزني که نبيني چطور طناب از گردنم بالا ميرود و جمعيتي نباشد تا يکصدا هوبکشند و چند نفرسوت بزنند.
جيغ ميزني که از خواب بپري اما نميشود!
چه ايرادي دارد من اين بالا بمانم و زور باد به تکان تکانم نرسد؟
حالا چه فرق ميکند من شلوارم را خيس کرده باشم يا نه؟
و تو ميخواهي به مردي فکر نکني که بين دستهاي تو بايد تکه تکه ...
حالا صبح شده است.
فیلم من نباید با جیغ تو تمام می شد.