تبليغاتX
آداب سر باختن
مردم شهر براي بارش باران به بيابان مي رفتند تا نماز بخوانند.

تنها پسر بچه‌ي كوچكي با خود چتر نياورده بود!

+ نوشته شده در 85/11/18ساعت 4:19 توسط |

یک نیم رخت اَلستُ مِنکم ببعید

نیم دگری اِنی عذابٌ لشدید

بر دور لبت نوشته یُحیی و یُمیت

مَن ماتَ مِن العشق فقد ماتَ شهید

+ نوشته شده در 85/11/14ساعت 4:37 توسط |

  
 
            رضا براهنی


 همیشه وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
بر روی برگها و، در«درکه» وَ باد می وزد وَ برف می بارد وَ من نیستم
 هر روز از گلفروشی«امیر آباد» یک شاخه گل می خریدم تنها یک شاخه
-اما چه چشمهایی، هان ! انگار یک جفت خرما-
و مو هایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
 سیگار می کشم می خندی هر روز یک شاخه گل
 آنگاه یاد زمان هایی می افتم که یک الف بچه بودم
ودر زمستان های تبریز
کت پدرم را به جای پالتو می پوشیدم
و با برادر آبی چشمم از تونل ِ برف ها تا راه های مدرسه را می دویدم
و می گریستم زیرا که می گفتند: این بُزمَجه در چشمهای سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد
اما چه چشمهایی،هان! انگار یک جفت خرما                                                                               -و با برادر آبی چشمم گاهی به تماشای اعدامی ها در میدان ساعت« تبریز» می رفتم
وصبح زودزنها چادر به سر همگی می گریستند ساعت میدان اعلام وقت جهان را می کرد
من با برادر آبی چشمم تا راههای مدرسه را می دویدم
-این بزمجه در چشمهای سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد-
-اما چه چشمهایی،هان! انگار یک جفت خرما-
در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد
افسوس! ساده نبودن، تلخم کرده وگرنه می گفتم می خندیدید
وقتی که گریه ام می گیرد می روم آن پشت فورا پیاز پوست می کنم که نفهمند
آنگاه، موهایم را از روی ابروهایم کنار میزنم آنجا نشسته ای
سیگار می کشم می خندی هر روز یک گل سه سال تمام هر روز
شب، پس زمینه ی من نیست شب، قهرمان فیلم من است
و گلفروش که موهایش در زیر نور، آبی-بنفش می زد روزی گفت: چرا ول نمی کنی؟
گفتم که تازه نمی فهمم چرا عاشق شدن طبیعیِ انسان است وشاید از طبیعت انسان ، بالاتر
اما در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد
- این بزمجه در چشمهای سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد-
 و موهایم را...کنار می زنم آنجا نشسته ای
 گل را به دست تو می دادم می خندیدی
 -مادر بزرگم اتفاقا از تو خوشش می آید این مشکل تو نیست مشکل من، مادر من است-
ومی خندیدی
-اما اگر تو دوستم داری مادر چه صیغه ای ست؟-
-از چشمهای تو می ترسد-
-چشم است، کفش نیست که دور بیندازم وبعد یک جفت چشم نو بخرم از بازار و  بپوشم-
-نه، او می گوید:«باید نگاه تازه بپوشد، بی اشک»-
-گفتم که در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد و اشکها را نمی خشکاند-
وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
«سیمین» و «مهری» و گلها و عکسهای تو می خندند
و دست های تو می لرزند
تبریک«مهری» و «سیمین» وَ تو؟ لب می گَزی
-نه! آن چشمها با نام خانواده ی ما جور نیستند یک جوری اند
باید نگاه تازه بپوشد نگاه او...-
«سیمین» که حوصله اش سر رفته، می گوید:«مهری! ایکاش گل نمی آوردیم!»
«مهری» می گوید:«گل؟گل؟گل بی ارزش است! ولی برشان دار!»
ومن؟ در کوچه، گل ها را از دست «سیمین» می گیرم
و«مهری»؟ در چشمهایم خاموش می نگرد وبعد، فریاد می زند:
«این چشمها که عیبی ندارد!»
ومی نشینم وشاه می رود وانقلاب می آید
جغرافیا بلند می شود و روح خواب را تسخیر می کند
و جنگ، ترکش سوزانی در عمق روحهای جوان می ماند
و بلشویسم بعد از هزار مسخ و تجزیه، تشییع می شود
-گفتی که اسم بچه چه بود؟«سهراب»؟«اسفندیار»؟ وَ...چند ساله؟
-چه بزرگ!-
-این سالها که گفته گذشته؟-
موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای وَ من نیستم
و می پرسی : «موهایت کو؟
-گفتی که اسم بچه چه بود؟ وَ...چند ساله؟-
-شاید هزار سال! نمی دانم موهایت کو؟-
جغرافیا بلند می شود و روح خواب را تسخیر می کند
 - و بچه های تو! آنها کجایند؟ موهایت کو؟-
من با برادر آبی چشمم گاهی به تماشای اعدامی ها می رفتم
زنها چادر به سر همگی می گریستند
و گاهی از تونل ِ برف ها تا راه های مدرسه را می دویدم
و می گریستم
-این بزمجه در چشمهای سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد-
 موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
بر روی برگها و، در «درکه» وَ باد می وزد وَ برف می بارد وَ من نیستم
-اما چه چشمهایی ، هان! انگار یک جفت خرما
سیگار می کشم می خندی هر روز یک شاخه گل
- و موهایت کو؟-... کنار می زنم-
         

+ نوشته شده در 85/11/13ساعت 5:45 توسط |

کافران را دوست می دارم

از آن رو که دعوی دوستی نمی کنند

                                                          شمس تبریزی

+ نوشته شده در 85/11/13ساعت 5:36 توسط |

نا محرم کرشمه الفت کسی مباد

باب ترحمیم  زمانی عتاب کن

+ نوشته شده در 85/11/05ساعت 1:1 توسط |

زمستون خدا سره دمش گرم

خدا جفتش شیش آورده دمش گرم

خدا لوطی گری تو عالمش نیست

خدا نامرده نامرده دمش گرم

+ نوشته شده در 85/11/02ساعت 1:8 توسط |

می توانستم با او به سمنان بروم. وقتی پنجشنبه ساعت ۴ عصر تماس گرفت که فلانی عازم سمنانم و شب اگر مادرم بگذارد بر می گردم... ومن نرفتم. از پنجشنبه با موبایلش تماس گرفتم که دایم خاموش بود. حالا می دانم ازین پس اگر بشنوم که دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است چه حالی می شوم... قرار بود به همت او وبا یاری پرفسور شاپور رواسانی سلسله جلسات آموزشی اقتصاد اجتماعی و دموکراسی اقتصادی را بر پا کنیم ... انگار مادرش نگذاشت...

ای برگ قوت یافتی

تا شاخه را بشکافتی

چون رستی از زندان بگو

تا ما درین حبس آن کنیم

+ نوشته شده در 85/11/01ساعت 0:55 توسط |