دلمان تنگ شده است
برای خاکی که خوب میشناسیم
برای تقلبی که خوب میشناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف ِ خودمان
هوا
هوای صبحگاهی خیابانهای تنگ ِ دیروز ِ خودمان
خواهرم مینویسد «کارت»های زیبا به مقصد نمیرسند
اما امنیت ِ نامهء سفارشی هم غمانگیز است
ما باید به خانههامان برگردیم
و چهرههای شاد را بر صفحهء تلویزیون تماشا کنیم
آنها ما را به شکیبایی دعوت خواهند کرد
آنها ما را به شنیدن مرثیهء نرون برای رُم دعوت خواهند کرد
دختر ژنرال اصرار دارد که لاهیجان بهترین چای ِ جهان است
اما خودش چای کلکته مینوشد
ما خستهایم .. باید به خانههامان برگردیم
زیر درخت ِ خصومت ِ همسایگان بنشینیم
و فنجانهای اعتماد ِ متقابل را دست به دست بگردانیم
...
زبان مادری را از یاد میبریم
یکبار که غریبهای مرا میکُشت
به اشکالات دستور زبانی برخوردیم
باید برگردیم و جیرهء عشق را از بازار سیاه ابتیاع کنیم
سفر از یک قارهء خون است به قارهء دیگر
هرج و مرج غریبی است
یگانه وقار
درخت بیدی است که روی رودخانه خم شده است
مردم در جادههای مهآلود ِ «ما پیروز خواهیم شد*» ناپدید میشوند
برادران ما در سینا میمیرند
قبری برای آنها نیست
باغستانهای درهء نیل را اجاره دادهاند
در لهستان حق ِ وتوُ به اشراف تعلق دارد
در تایوان آدم را مثل سیبزمینی کنار هر خوراک مینشانند ...
باید به برادرت که علیه تو توطئه میکند حق بدهی
حق با او است
زندگی ِ لعنتیاش را باید ادامه بدهد
حق با او است ...
چرا باید اینچنین لرزان و ترسان باشیم؛
ما که در محاصرهء مردان هستیم؟
مردان ِ پاسبان، مردان ِ تاجر، مردان ِ امنیت...
*سرود ِ سیاهان
بخشی از شعر «دلتنگی» سرودهء مرحوم طاهره صفارزاده
برتولت برشت:
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم.
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم.
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم.
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
سلامتی آزادی،
سلامتی زندونیای بی ملاقاتی صلوات!
حافظ:
نی من تنها کشم تطاول زلفت کیست که او داغ آن سیاه ندا رد
نگاه کنید به این تابلوی فرزاد ادیبی که تقدیم شده است به همه نداهای خاموش!
اول تو چنان بُدی که کس چون تو نبود / آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد
بسته راه گلویم بغض و دلم شعله ور است چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی
غمگینم. اما ناامید نیستم. کسانی را می شناسم که می خواهند باران شوند و ببارند. اینبار همه جای این کویر سوخته سبز خواهد شد.
"ببخشید شما در انتخابات به چه کسی رای می دهید؟"
"من مرده ام. برای یک مرده چه فرق می کند که چه کسی رئیس جمهور بشود؟"
سلام آقای علی دولتخواه که نان آور خانواده بودی و روی اعلامیه ترحیمت نوشته اند نو گل ناکام. ببخش که با کام تلخ برایت می نویسم . تو پسر بچه درسخوانی بودی که هر چه به مدیر مدرسه ات اصرار کردی برای مراسم استقبال از آقای احمدی نژاد به شیراز نروی فایده نکرد و مجبور شدی همراه با سایر بچه های مدرسه سوار بر اتوبوس به شیراز بیایی. بعد با چند تا از بچه ها قرار گذاشتید دنبال ماشین رئیس جمهور بدوید. توی تلوزیون دیده بودی که در شهر های دیگر بچه مدرسه ای ها خوشحال و خندان به دنبال ماشین رئیس جمهور می دوند و دوست داشتی حالا که به شیراز می روی لااقل به نزدیکی ماشین آقای احمدی نژاد برسی که شاید توی تلوزیون نشانت بدهند و مادرت و خواهرت و همه فامیل تورا ببینند و بعد با دست نشانت بدهند و بگویند اِ دیدی علیِ خودمان بود. برای همین گفتی مادرت بهترین لباس هایت که زیاد هم نو نبودند را آماده کند که توی تلوزیون شیک باشی. همیشه دوست داشتی توی تلوزیون خودت را ببینی. به شیراز که رسیدید منتظر شدید تا بقیه اتوبوس ها هم از شهرهای دیگر برسند. نگران بودی نکند جمعیت آن قدر زیاد باشد که نتوانی بروی آن جلو. جمعیت زیاد نبود برای همین وقتی ماشین رئیس جمهور را از دور دیدی خیالت راحت شد که حالا می توانی تا هر جا که بخواهی دنبال ماشینش بدوی. خدا خدا کردی الان مادرت و خواهرت و همه فامیل پای تلوزیون نشسته باشند. شروع کردید با بقیه بچه ها به دویدن. نزدیک بود چند بار به زمین بخوری و یکی دو بار هم با یک موتور سیکلت برخورد کردی. هنگام برگشتن عجله داشتی زودتر به فسا برسید و بروی خانه، ببینی مادرت تماشایت کرده یا نه؟ توی تلوزیون چه شکلی بودی و برای خواهرت توضیح بدهی رئیس جمهور از نزدیک یک جور دیگر به نظر می آمد. چشم هایت به روی هم می افتاد از بس که دنبال ماشین رئیس جمهور دویده بودی و خسته شده بودی که ناگهان... (آه ای کلمه بی رحم ناگهان که باید تورا اینجا که اتوبوس علی و دوستانش تصادف می کند به نوشته بیاورم.) علی جان ببخش که ناگهان تصادف کردید و تو از پیش مادرت رفتی... از پیش خواهرت رفتی... از پیش همه فامیلت رفتی و نتوانستی شب توی اخبار خودت را ببینی که به دنبال ماشین یک رئیس جمهور مردمی می دوی. ببخش که رئیس جمهور حواسش نبود که شما درس و مشق دارید و نباید این همه راه را تا شیراز بیایید. ببخش که حواسش نبود سفارش کند حالا که مرد خانه شان نیست نگذارید بهشان سخت بگذرد. ببخش که این جا همه مردمی اند اما مردم نیستند. ببخش که این نامه را بدون خداحافظی به پایان می برم. لطفا فراموش نکن که گاهی شب ها به خواب مادرت بروی. ممنون!
منی که نام شراب از کتاب می شستم
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد
و کسی پرسید: چگونه آمدی؟ گفت: گاهی که یادم می رود یک درختم شاید چند قدمی هم راه رفتم.
چرا من تا کسی یک خرده توجه بهم نشون می ده عاشقش می شم؟
گفت: "کی می گه خدا تنهاس؟" عروسک می ساخت. نه از آن ها که عروس می شوند٬ داماد میساخت با کت و شلوارهای مشکی راه راه.
وقتی چشمانش را باز می کند همه جا تاریک می شود و ساکت. نفهمیدم کی به دنیا آمدم و کی مردم.
(می خواستم کوتاه ترین داستانم را بنویسم و از آن جا که باید عنوان هم می داشت تصمیم گرفتم داستانی بنویسم که فقط عنوان داشته باشد...)
هیچ کس هست از برادرانِ من که چندانی سَمع عاریت دهد که طَرفی از اندوهِ خویش با او بگویم ، مگر بعضی از این اندوهانِ من تحمل کند به شرکتی و برادری؟
قصه مرغان- شهاب الدین سهروردی
بر کوه اصفهان چاهی است قعر آن پدید نیست. کودکی در آن افتاد. به روزگار اسحاق سیمجوری. و وی پادشاه بود. دلتنگ شد. و مادر وی جزع می کرد. مردی را از زندان به درآورد که مستوجب قتل بود و در زنبیلی نهاد و فرو فرستاد٬ به شرط آن که تا هفت روز برکشند. هفت روز می رفت و وی سنگی در زنبیل داشت٬ فرو افکند و سه شبان روز گوش می داشت٬ هیچ آواز بر نیامد. و وی را کشیدند. گفتند: چه دیدی؟ گفت: ظلمت.
عجایب نامه٬ عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات٬ محمد ابن محمود همدانی
به مادرم گفتم
اي كاش مرا هر چيز ديگري به دنيا آورده بودي!
دين دين!
واين يك آگهي بازرگاني نيست
گوسفند مخلصي كت و شلوار پوشيده و تنها
شعر مي خواند براي شما
با واژه هاي برشته خوشبو
گوسفند ساده اي كه بعد از انقلاب هم انقلابي مانده است
و ميترسد گوسالهاي بشود
كه اصلش ميرسد به گاوصندوق هاي بزرگ
بع بع! وقتي به جاي خواب خواب ميبيند:
گوسفندهاي عزيز! بياييد دعاي بع بع بخوانيم
تا خدا گرگ ها را چوپان نكند ونفت ما از پستان هايمان چكه كند
تا خدا بگذارد حكومتمان را بكنيم مردممان را...
(فعل به قرينه اخلاقي حذف شده است)
چرا بترسم؟
دين دين هم ميكنم اگر سوارم بشويد
زبانم لال اگر خدا را
زبانم لال شده است كه ميترسم
وادامه شعر به كدام قرينه حذف بشود؟
نفرين به آنكه كوچه هاي بن بست را ساخت
دين دين!
اين يك آگهي بازرگاني است
به دارم بكشيد و بع!
تو یک معتاد هرزه بودی که کلیه زنت را فروختی و وقتی کارمند بهزیستی نامه سفارشی نماینده مجلس را جلوی صورتت پاره پاره کرد و گفت: " هری! اینجا به کسی پول یامفت نمی دهند." غمگین شدی و در حالی که به خودت و زن و بچه نماینده های مجلس و کارمند بهزیستی و رییس جمهور و وزیر و فرمانده سپاه و رییس بنیاد جانبازان و صدام فحش می دادی چند ساعت توی خیابان های حالا بی رحم تهران راه رفتی و کاپشنت را در میدان گمرک دادی و یک اسکناس دو هزار تومانی با عکس امام خمینی گرفتی و به چشم های آقا که از روی یا توی اسکناس بهت خیره شده بود خیره شدی و یادت نیامد کی بغض دلمه بسته ته گلویت گریه شده بود که رسیدی به میدان حالا غریبه راه آهن. دویست تومان دادی و یک خودکار بیک مشکی خریدی و سه برگ کاغذ کلاسور و نشستی لبه فواره وسط میدان کنار سرو صدای کارگران کارگاه متروی ایستگاه راه آهن تهران. و نوشتی از سال هایی که یک سرباز گمنام وطن بودی و می خواستی شهید بشوی که به پدر و مادرت برسند و برایشان خانه بخرند و خواهرانت با جهیزیه و آبرومند شوهر بروند و نشد. نوشتی که خودت شنیده ای آقای خامنه ای٬ (آقای خامنه ای را که نوشتی خط می زنی و می نویسی رهبر معظم انقلاب) گفته است جانبازان ما شهیدان زنده انقلاب اند. بعد نوشتی در همه سال های پس از جنگ چه کارها که برای این انقلاب نکرده ای و برای سیر کردن شکم زن و سه بچه ات چه خفت ها که نکشیده ای و برای نظام خوب نیست که جانبازان جنگ از این اداره به آن اداره دنبال کار باشند و حتی پول تهیه دارو هایشان را هم نداشته باشند و زن هایشان بروند خانه مردم کار کنند و به خاطر تسکین درد( تسکین را تصکین نوشتی) هی تریاک پشت تریاک به حُقه وافور دود کنند و آخر سر معتاد شوند. از نامه هایی گفتی که برای سران نظام از رهبر معظم تا محمدخاتمی و حداد عادل و رفسنجانی و احمدی نژاد و قالیباف و رضایی و لاریجانی نوشته بودی. از زنت گفتی که بعد از فروختن کلیه اش جان به لبش رسید و ول کرد و رفت. از بچه هایت که توی بهزیستی دزدی و چاقو کشی یاد گرفته بودند. کاغذ ها را تا کردی و گذاشتی توی جیب پیراهنت. هوا سرد بود اما عرق کرده بودی. ۱۶۰۰ تومان دادی و چهار لیتر بنزین آزاد از پمپ بنزین روبروی مجلس در خیابان مجاهدین اسلام خریدی و جلوی مجلس٬ پیراهنت را در آوردی و چهارلیتری بنزین را ریختی روی تنت که پر بود از یادگارهای جنگ و جبهه و زندگی. و تا سربازها سر برسند٬ کبریت را کشیدی و برای خدشه دار کردن حیثیت نظام و آبروی مجلس خودسوزی کردی و بر خلاف همه شایعه ها مُردی.
از روبرو از درون تلخ درختان گم؛
رهای مرا تا حتای پس باد
اين خون
سرزمين دور قدم ها را
فرياد زنان پرچم و سياه
اين خون پرنده ای می توانست
که نگذاشتی
از انهدام لحظه آغاز
شبيه بوی سوختن گيسوان سياووش
اگر از هنوز روزها و شب
را روی تنت مي شود که ترس!
که چشم هات را ببند بر تنه اين درخت
که ترس ...
به اندازه خنده کودکی طغيان نداشت
سرمين تلخ رها
زنان شرف پاک اما در خون
حالا تو در فحش در چنگ بی مداری اين روز های فقط شب
طا لب رگ های اگر به هم وصل شان کنی مي رسد تا من تا مرگ
تا لب تو بالا آمده ام اما در انتها
از انهدام مدار انسانی پهن شده بر سنگفرش خیابان های فقط خیابان ها
مردان شيخ و شاد
که کسی از خواب خلیفه ها از تيزی صدای سگ های ساعت هشت
توی پرچمی می پيچمت که عکس ماهی داشته باشد اما
عکس ماهی داشته باشد اما...
از روبرو ی مرگ می بو سمت از درون گیج درختان دار
یکی از محبوب ترین شاعران خاطره هایم منوچهر احترامی حالا خدابیامرز است با آن سبیل پهناور البته مهربان با لب ها و لپ ها اگر می خواستی منوچهر خان را ببوسی! شاعر نخستین شعری بود ( آه ای فعل بی رحم بود که همه است ها را یکی یکی از نوشته های من می گیری!) که در کودکی حفظم کرده بودند: "حسن یک حسن دو حسن سه حسن دنده به دنده حسن بشقاب پرنده..."
توی ده شلمرود حسنی نشسته تنها
خیلی دلش گرفته شده اسیر غمها
توی ده شلمرود حسنی چشاش میباره
تو آسمون نداره حتی یه تک ستاره
حسنی غریب و خسته یه گوشه ای نشسته
از وقتی بی تو مونده خیلی دلش شکسته
ببین ده شلمرود امروز چه سوت و کوره
خونهها سرد و خالی کوچهها بیعبوره
عمو منوچ خسته رفته کمی بخوابه...
دیگر نمیتوانم... الفاتحه!
شبيه بوی رگ های بريده مردان
شبيه ميل سرکش آتش
روی تنت
اينبار از پشت هميشه
از رودی که تو را رقصيد
هی خيابان هايی که خيابان ها...
وترس
ترا جامد می کند
ترا که از پشت بادها
من را
وشهر زير پای مردان تماشاست
که شهر
ايستگاه قدم های آخر مردي است
از پشت آب ها
شبيه شور شکستن
مثل پرواز در پرنده ی پرواز...
حالا همه جای جهان سنگ می اندازند
ببخشید!
من باید بروم یک سنگ بیاندازم و بیایم.
عكس مرا از كنار آيينه بردارد. براي هزارمين بار چيزي توي سينه اش آوارشود.
مردم هجوم بياورند پرچم پهن شده روي تابوت را تكه تكه كنند و بمالند روي چشمشان.
التماس كند تابوت را بازكنند. سرها برگردند. نفسها حبس بشود. صلوات بفرستند. به درون تابوت خيره شود و بعد مرا در آغوش بگيرد. ترا اي باد.
كبوترارو ميبيني ميپرند؟ بچه هايين كه بال دراوردن تا آسمونو بغل كنن.
بچه هاي بد چي ميشن؟
كلاغ!
غم توي چشمها.
پس ابلا؟ اونا چي بودن؟
آسمانِ صاف.
فرشته. اول پري دريايي بودن، بعد بخار شدن ...
حيف بال ندالن!
بال هاشون باده!
خنده.
بيچاله امام هيچي ابل نداله!
توي حرم دستم به ضريح نرسيد. بيرون آمدم. حياط خيس باران.
حالا رفته خاكستون.
بيخبر پا ميشود ميرود مينشيند كنار قبرت. همين طوركي زل ميزند به نخلي كه چندساله قول دادهام بياورم بكارم بالاي سرت.
يكبار پرسيدم ننه نميترسي تنها ميون مردهها؟
لب گزيد.
چه حرفا! مرده نيسن كه! همشون درخت شدن!
حالا بيخبر ميروم خاكستون زل ميزنم به نخلي كه بايدبياورم بكارم بالاي قبر ننه.
گفتم نامسلمون به توام ميگن دكتر؟ گفت صفرابره. يه پنجزاري از ما گرفت دو تا دونه شاه توت انداخت تو ماسخوري. دزد بغداد و زورو رو گل هم كرده، اسمشو گذاشته فيلم. يه دو دهنهاس نبش بازار آهنگرا، تمومش كردم تو زد. معلم سرودمون اومده سركلاس ميگم آقا سازت كو؟ ميگه ساز ما كو؟ من آبرو دارم، پسر پيشنماز آقا سيد عباسم، سيدم ناسلامتي، نميتونم اين قلم يزيد و بزنم زير بغلم، خودتون رو ميز رنگ بگيرين. حالا شبا تو كافه بهشت شمرون، خالتوري ميزنهها. شب عيدي زن داداششو تو قلعه ديد، ترياك خورد رفت امامزاده داود خوابيد. اونم شيرازي بود، خياط زنونه بود، ناغافل تنكه دوز مردونه از آب دراومد. كلاه مگه قد سر ما گير ميآد توي اين دنياي باقالي به چند من بذاريم سرمونو حفظ كنيم. كفش آجر نظامي بود، چشمسفيدي كرد كند، حالا نه كاشي گيرش ميآد نه سيمان. ماچت كنم، ماچت ميكنمآ... بيا داداش اين دختره رو بفرس بره شيراز، خودتو راحت كن. هزار عيب شرعي رو ما گذاشته، آخه من چمه؟ بنگيام، بيصورتم، چرا ميگه مجيد خل و چل و ديوونهاس؟ راديولو انداخته تو حوض، حالا تو آفتاب ميخونه تو سايه خرخر ميكنه. ميريم درياچه حوض سلطون نمك ميآريم ، كوبيدن و الك كردنش با من، اگه يه ساله حاجي نشدي پس من تخم آقام نيستم. حكايت آشرشته پارساله، صدتا رو ميخواد افطاري بده، تو روزنومه اعلام كرده ، زولبيا بامياش هم بو نا ميداد. قنشكنو زده تو سر داداشش، همسايهها ديدن بو لاش مرده ميآد، رفتن كميسري، آجانا اومدن درو شيكستن رفتن تو، ديدن يارو رفته رو پشتبون داد ميزنه آهاي ايهاالناس عروس دختر نيس. دنياي باقالي به چن منه ديگه. ميگم اگه آبگوشت بزباشه سبزيش كو؟ اگه گل گيوهاس گيوهاش كو؟ يه ليمو عمانياي، فلفلزردچوبهاي، گرت غورهاي، يه پياله پسابه صد رحمت به جيره اجباري. ماچت كنم ماچت ميكنمآ... رفتم هيئت سحري، نون قندي تقسيم كردن، رفتن كره پنير بيارن حسينقليخاني شد. هركي هركيه ديگه، هركي زد وبرده. غم كيو ميخوري غم چيو ميخوري، پسره يه آب و رنگي داشت، حالا ديگه موهاش سفيد شده، نشسته بود تو حياط خضاب جماليه ميماليد. ميگم خدارو رنگ ميكني يا مردمو؟ ميگه خدا عقلش به چشمشه. چله زمستون مارو برده سالن تابستوني، اونم فيلم آرشين مالالان، ميگم آخه اگه فيلمه پس آرتيستش كو؟ دختره كو؟ رئيس دزده كو؟ ميگه موزيكاله، ميگم نامسلمون چرا دم در نوشتي بزن بزنه؟ ميگه موزيكال يعني همين، از اول تا آخرش ميزنن و ميخونن، سراسر زد و خورد كه ننوشتم. آخ كه دلم لك زده واسه يه فيلم سراسر زد و خورد تو اين مملكت. رفتم دسنماز گرفتم، جانماز پن كردم و ايستادم به تكبير، هرچي زور زدم ديدم يادم نميآد كه نميآد، حواسم تو فيلم الهه خورشيد بود. هي ميگه برو خدارو شكر كن سال دم پختكي رو نديدي، ميگم تو برو خدارو شكر كن كه مردي و حال و روز مارو نديدي. ميگم سيد به آدماي اين محل دل نبند، اينا تو دسته هر كي سينه زدن به عشق قيمه پلوي ظهر عاشوراس، اگه به عشق امام حسينه چرا شام غريبون كه شوم نميدن فقط بچهها شم به دس موندن تو كوچه ها؟ رفتم كتاب دعاي آقازاده خانومو با حافظ بغلي فروغ زمان عوض كردم، حالا آقازاده خانوم عاشق شده فروغ زمان فارغ و مؤمن. ماچت كنم ماچت ميكنمآ... آش ابودردا گرفتم بردم سرخاك آقام، زد زير خنده كه من ده ساله مردم. بيا داداش اين دختره رو بفرس بره شيراز تا شيكمش نيومده بالا. سيبزميني تنوري كرده، ميگم كو نمك و فلفلش؟ ميگه يه سفر بيا بريم كربلا، ميگم داداشمو چيكار كنم؟ ميگه درشكه ميگيريم ميبريمش هزار تختخوابي، مي گم تخت پيدا نميشه، مسافرخونهها بالا پشتبون تخت زدن. ماچت كنم ماچت ميكنمآ... آي آي آي دس منو گرفت برد تو بوت كلاب، حالا آب خزينه داغ، رفته تو واجبيخونه. انار دون ميكنه گفتم بيا رندون بيصورتت ميكنن. حالا پاشو كرده تو يه كفش طلاق ميخوام، سه طلاقش ميكنم جون داداش بعد دوباركي جنا ميان تو سرم بازار زرگرا ميشه يه مسلمون دسمو ميگيره ميبرتم آقا امامزاده داود مجاور ميشم، ميگم آقا اگه براتمو ندي ماچت ميكنم، ماچت ميكنمآ... ماچش ميكنم.
۱- باد افتاده انگار لابه لاي موهات كه پرنده وار دور مي شوي از من از خيابان هاي حالا نامهربان بي تو.
۲- چيزي ازتو معلوم نيست جز چشم هاي به كجا خيره شده ات. كاش مي فهميدم نام چه كسي زمزمه مي شود در تاريكي؟
۳- از قطار شانه هاي مردم پياده شده اي آرام.
۴- تابوتت خالي است. مادر پلاكت را گرفته رو به آسمان.
۵- روي مزارت چيزي ننوشته اند.
مرد اوركتش را درميآورد، روي صندلي آشپزخانه مي اندازد ، مي گويد بعد از يه چايي رفتني هستيما. زن لب ميگزد استكان را جلوي مرد ميگذارد. مرد چاي را هورت ميكشد ميرود توي هال ساكش را برميدارد پوتينش را ميبندد به زن نگاه ميكند ، ميرود.
زن چند سال است هرروز براي اوركت تكيه داده شده به صندلي ، چاي ميريزد.
يك. زن گفت حاج آقا به خدا به اينجام رسيده بود! ده. قاضي با تسبيحش بازي ميكرد. گفت اينم شد دليل؟ زن گفت معتاد بوداما هرزه نبود ... بغضش گريه شد. دي...گه ن.. مي... تونسم. توي سالن همهمه شد. سي و شش. زن گذاشت اشكها با آب بيني اش يكي شوند. قاضي گفت تنفس! صلوات ختم كنيد! زن وارفت روي صندلي و پنجاه و پنج!